تبليغاتX
روی خاک

باز مي گردم  باز مي گردم

عكس هاي كهنه       زيرو رو كردن شالهاي كودكي

 دستكش هاي سرخ و ابي

 چرا اشك ها امان نمي دهد

 از سايه سايه  ي يك سايه

تو هيچ وقت برق را نمي خواهي

 تو از هجوم نور وحشت داري  و مرا از مرز نفهمي عاشقي مي گذاري

 من پاسپورتم را مي خواهم من ممنوع الخروج نيستم

  پليس بين الملل در اقيانوس ارام ايا كرجي مرا جلب خواهد كرد؟

 تو در مرز نفهمي عاشقي و من عاشق بي مرزي

من پاسپورتم را مي خواهم  و اجازه هارا به گور مي برم

 چرا ترديد مي كني من پروانه ي چهارچوب  كهنه ي تو نيستم    من نيستم

 من عاشق ترانه هاي خانگي نيستم     من نيستم

 من كودك كاشي هاي چرب و روزهاي بلند اشپزخانه نيستم    من نيسنم

 من در به درم     چرا كه پاسپورتم مانده زير پاي البرز

 من در به درم    چرا كه اسمم را كسي صدا نزد

 و شكلم در اينه هاي سفره عقد عقده اي شد در گلويم

 مانده تا امروز بالا بياورمش با شكوهي بي نظير

 سلام اينه هاي بي پيكر   ((  فايزه محمدي ))

 

...........................................................................

 

درست  از وسط جاده راه برو 

نگذار بهانه هاي سوار و پياده تو را به حاشيه بكشانند

نترس از بوق هاي مهيب پشت سرت

تو سد سيل كاميونهايي

حيا نكن از بازوهاي خالكوبي شده و كمربندهاي ميخ دار

 و شلوارهاي گشاد و مردهاي هفت خط و جوانكهاي ولگرد           لبخند بزن

انها دلشان در حسرت لوطي بزرگ پر مي كشد

 و تو همان چشمان دخترك عرب هستي نقش بسته بر پيشاني كاميونها

 و براي واگوهاي هزار و يك شب در به دري

 جهان پر است از موج هاي مضطرب فغان

 و چشم هاي ساكت مرعوب جهان پر است از جنازه هاي بي صاحب

 كسي مگسهاي توي گودال اب مرده را ثبت نمي كند

كسي از تاول ها و اشكها امار نمي گيرد

 كسي دلخراش ترين فرياد زنان تجاوز شده را به دنياي رسمي رسانه ها راه نمي دهد

 كسي هراسهاي روي هم تلنبار شده را تحليل نمي كند

 كسي گورهاي دسته جمعي را جز براي پوشاندن گورهاي بزرگ افشا نمي كند

 زمين  تنهاست    و لوطي بزرگ  هزار سال پيش مرده

 سرت را بالا بگير    جمجمه ات را به اسمان بسپار 

 درست از وسط جاده راه برو! ((سمانه كهرباييان))

 

...................................................................

زنداني زمان هايم

 خاموش ترين ستاره

 باريده از ابرهاي ستم در برگا برگ تاريخ مذكر

  اين چنين بود از هميشه تا به اينك... انتهاي هنوز ...

نخست در بهشت عدن بود كه پادافراهم دادند

  انگاه كه خداوندگار خدا در خواب بود

 و مرد كه نسخه ي دوم در حله هاي خاموشي غفلت سياهي مي زد

  شب و ناداني كه درخت معرفت را ديدم

 و سيب وسوسه را چيدم

و چون شك را به مرد ارمغان كردم تا بينا شود چشمانش

  بادي سرخ وزيد

 كروبيان با اسمان تپيدند

 و خداوندگار خدا كه دوست نمي دارد عاصيان را  مرا به تبعيدگاه زمين راند

به جرم ادراك

 و مرد كه با من هبوط كرد  به چار ميخم كشيد به كيفر تمرد

 و خود خدايي شد مذكر بر گسترده ي عدن  زمين

كه مالك مطلق ان شد تا هنوز 

زنداني زمانه ام

پاي در زنجير اندروا

 سياه پوشي پريش  در پرده هاي حاجب حجاب

 نيمه ي يك مردم و خونم را و شهادتم را بهايي نيست

 نبوده است هرگز در دفاتر ديوان مذكر

  اما   اما صداي رهايي را مي شنوم

گه گاه

 از دور از دير

از صوت صميمي تاريخ. ((پوران فرخزاد))

 

............................................................

 

طلوع به وقت اولين غروب

غروب پر سوال شبهاي پر ستاره

من خوابيده بودم

هزار بار هزار بار

با عالم اندشه هايم

براي همين است كه هيچ وقت باكره نبوده ام

از قديم تا قديم

...........................................................

 

 

 

هرگز ارزو نكرده ام يك ستاره در سراب اسمان شوم

 يا چو روح برگزيدگان همنشين خامش فرشتگان شوم

 هرگز از زمين جدا نبوده ام

 با ستاره اشنا نبوده ام

 روي خاك ايستاده ام با تنم

  كه مثل ساقه ي ساقه ي گياه باد و افتاب را مي مكد

 كه زندگي كند

بارور ز ميل     بارور  ز درد

 از دريچه ام نگاه مي كنم

 جز طنين يك ترانه نيستم     جاودانه نيستم

 روی خاک ایستاده ام...  ((فروغ))  یکی از دلیلهای اسم وبلاگ خودم!

 

 

...........................................................................................

 

 

 بالا که چندتا شعر عالی بود البته خب حس و حال فرق می کنه. اینو یادم رفت از چند روز قبل ۸ مارس اینو که خودم نوشتم کپی گرفتم و به کتابفروشی ها  دادم تا پشت شیشه شون بچسبونن و دبیرستانها دادیم.چه طوره؟

 

امروز 8 مارس (17 اسفند)است . روز جهاني زن . از اولين 8 مارس( 1907) تا كنون يك قرن گذشته.

براي تهيه ي كتاب مورد نظرم به كتابفروشي هميشگي مي روم به قفسه هاي مربوط به موضوع زنان نگاهي مي اندازم :

(( خشونت عليه زنان  ـ  قاچاق زنان  ـ  زنان خود سوخته  ـ  زنان كتك خورده  ـ  زنان زير سايه ي پدر خوانده ها  ـ  رفع تبعيض از زنان  ـ  زن در جستجوي رهايي  ـ  قربانيان ناموس پرستي  ـ   آرايش مد بهره كشي از زنان  ـ   فرار دختران چرا ؟ ـ  نيمه ي پنهان ـ  چهره ي عريان زن عرب  ـ تمكين بانو و رياست شوهر  ـ  تفاوت زن و مرد در ديه و قصاص   ـ  داد بي داد  ـ  جنس ضعيف  ـ بار سنگين زنان شاغل  ـ  نا امني و افسردگي زنان خانه دار ـ چرا خواب زن چپ است؟ـ و   ... ))

چه قفسه ي بلند و بزرگي چرا ؟! از خودم مي پرسم  چرا بايد قفسه اي به اين بزرگي با اين عنوانها داشته باشيم؟! در كتابفروشي باز مي شود  ـ كتابفروش كارتن كتابهايي را كه برايش رسيده باز و شروع به چيدن آنها مي كند يكي از كتابها را بر ميدارم : زنان ، معمار جامعه  مردسالار ،  براي چند لحظه  به كتاب خيره مي مانم، به خودم مي آيم. كتاب ديگري هم روي ميز است : زنان پيام آوران صلح .

دختر بچه اي بيرون كتابفروشي با دسته گلش  توجه ام را جلب مي كند، كتابم را مي خرم و با آرزو  و تصميم مصممتر بر آن مي شوم كه خود حداقل معمار اين جامعه ي مردسالار و مرد ساخته نباشم. همه ي گلهاي مريم دخترك را ميخرم به خودش شاخه اي مي دهم و

 مي خنديم  .به هر كسي مي رسم شاخه اي هديه مي دهم، امشب اگر پنجره ها را باز كني همه جا پر از عطر مريم است!

  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 20:40  توسط ژینا  | 

زیاد نمی تونم بنویسم ولی دیروز و امروز ۷ و ۸ مارس  اینجام یعنی سنندج  برنامه داشتیم.هردو در سینما بهمن اجرا شد و هردو ۴ تا ۶.روز اول توسط جامعه ی زنان و امروز توسط گروه کوهنوردان هوراز و چند نفر دیگه از همکاران. از برنامه ی امروز لینکی نیست ولی لینک خبر و عکس های دیروز رو می زارم . خودمم یکی از نوشته هامو خوندم البته بی عنوان بود بعدا که تو سایت رفت لینکشو می زارم.البته یه اشتباهی شده تو خبر نوشتن که در مورد مصادیق خشونت. همه جوره توش بود و خیلی خودمونی حرفامو گفتم.ولی راستشو بخواید حال و هوای سالهای قبلو نداشت.با دوستمم شب بو تهران صحبت کردم گفت نزدیک ۱۰۰ نفری جلو تاتر شهر تجمع کردن .دوست داشتم منم بودم ولی خب یه سال دیگه.بازم امید وارم این حرکتها فقط یک روز تو سال نباشه.راستی پارسال ۸ مارس ...

گزارش 8 مارس سنندج

عکس ها 

...........................................................

رنستان شماره ی یک (از این به بعد حتما ببینید)

8 مارس و وبلاگها

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 18:52  توسط ژینا  | 

                                

                                 تصویری از جهان  را کلیک کنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 11:13  توسط ژینا  | 

 

چه طور منو به خاطر نمي اري؟! منم. نه زنت نه مادرت نه خواهرت.منم دوستي از گذشته.چه طور منو به خاطر نمي اري؟

منم. از همون دخترهايي  كه تو يكي از اونهايي بودي كه منو زاييدي.من هم يكي از هزار هزار دخترانی هستم كه زاييده شدم.دستهايم تقسيم را به جاي جغرافيا اموخت.حالا پاهايم مرزها را نمي شناسد  رمزخواهريم  صداقت است و انديشه هايم مشغول است كه بر دفتر تاريخ پر از توهين وتبعيض مادرانم پلمپي ابدي بكشد.ولي نه دوست من.دراين ميان غمي هست.غم زائوهايي كه نصفه راه رفتند. پس كو هزار هزار دختراني كه مي زاييدي؟! رمزمان كو؟! رگهايمان  در چه حالند؟!نوار شازده كوچولو را كه چند سال پيش هدیه  دادي به یاد می اری؟ تا حالا خودت گوش دادي؟نه. فكر نمي كنم وقت كرده باشي.اخه توام از همون ادم بزرگايي و ادم بزرگا كارهاي مهمتري دارن.نه؟!

پشت كارتهاي عضويت رو يادته؟ ( هرگاه از تنهايي و بي همراهي ازرده مي شوي هرگاه از تحقير و بي عدالتي ازرده مي شوي تو با مايي همسفر ما عضوي از ... ). و منم .شماره عضويت :5     

تموم شد.ديگه چشمات اگه خيس باشه جبران نمي شه.تموم شد و تو تمومش كردي.ديگه نه من نه مادر منتظر تماس يا صداي در خونه نيستيم.فقط با تشابه اسمي يكي از پيشنهاد كننده ها تو وبلاگ ياد دلتنگي ها و انتظارها و روزها و شبهاي گذشته افتادم.هر جا هستي با هر كي هستي سلامت و خوب باشي.

 

..................................................................................................

نه  دوست من.  نه.

دوستي گلي نبود كه بهت دادم تو كتت گذاشتي  وخونه  كنار تلفن . دوستي تابلويي نبود كه بهت هديه كردم از دوستي و پشت ميز گذاشتي.دوستي فقط حرفهاي دلتنگي نبود.*  

نه اشناي من . نه.

دوستي گلي بود كه بهت دادم دستت نگرفتي و خونه تو يه ليوان اب نذاشتي.دوستي تابلويي بود كه به يكي از ديوارهاي خونه ات نزدي.دوستي كمكي بود كه نكردي  دوستي احوالي بود كه نپرسيدي .دوستي زماني بود كه گذشت .و حالا .حالا هيچ دوستي بین ما  نمانده.نه اشناي من؟!

 

*طبق يكي از حرفامون در مورد دوستي كه خودت گقتي.

 

..................................................................................................

دلتنگی سرخ و سیاه

 

اين روزها خيلي بي رحم شدم يا شايد به قول  پيمان و آرينا بي رحمتر.اين قدر بي رحم كه نمي دوني چه طور پوست مرغها رو مي كنم .گوشتهاشونو تيكه تيكه مي كنم و جيگرشونو در ميارم .اين قدر بي رحم كه وقتي يه گروه مورچه مي بينم  يه ليوان اب روشون مي ريزم و مورچه ها فريادكشان  تا  عمق لوله هاي فاضلاب ميرن و منو نفرين مي كنن.

 اين روزها اين قدر بي رحم شدم كه دلم براي هيچكي تنگ نمي شه.نه ديبا  نه پروين .ا  نه حاجي  نه مريم  نه بهرنگ و ناهيد و نه هيچ كس ديگه ! با دستهاي خوني اشكهامو پاك مي كنم و منو تيكه هاي  گوشت با هجوم مورچه ها سياه مي شيم.

 ................................................................................................

داستانه خرافاتیه رو شنیدید.شل سیلور استاین می گه :متاسفانه بعضی اداما خرافاتین مثلا می گن عدد ۱۳ نحسه یا روزی که کلاغ و جغد بخونه شومه یا از زیر  نردبون رد نمی شن  ولی من بزنم به تخته بزنم به تخته اصلا ادم خرافاتی نیستم ! منم حالا اگه ادم خرافاتی بودم مطمئنا می گفتم طلسم شدم بالاخره بعد مدتها گرفتاری و مریضی و بستری تو خونه امروز تونستم بنویسم..شاید به قول فایزه ی عزیز این اتفاق هارو تجربه باید به حساب اورد.اره خب تجربه ی خوبی بود ولی سخت...بهرحال الان دوباره شروع کردم .زندگی این جوریه دیگه.بعضی وقتا شاد و پر انرژی یا به قول شب بو ی عزیز  گلوله ی انرژی سر بلند رنگهای شاد و ادم فکر می کنه می تونه خیلی کارا بکنه موثر باشه کلی تغییر ایجاد کنه ووو وبعضی مواقع مچاله شده غمگین رنگهای تیره نا امید و میگیم وااااااای چی کار می شه کرد؟ و سرها افتاده دستها تو جیب شل و ول قدم بر میداریم.بهرحال هر کدومش یه حسی داره و بخوای نخوای هردوش پیش میاد.نزدیک ۸ مارسیم .اوضاع خوبی نیست .هیچکی ۱۱ ماه سال هیچکاری نمیکنه ولی نزدیک ۸ مارس و روز جهانی نفی خشونت همه شروع می کنن به مقاله نوشتن کمپین تهیه کردن و... . .حرفاهی تکراری امروزه اکثرا بلدن حرفهای قشنگ و خوب بزنن .باید درونی شه باید تو زندگیمون نشون بدیم.چند نفر از ما قلبا بهش اعتقاد داریم و تو زندگیمون اجراش می می کنیم.نه مدی روشنفکری و حرفهای ظاهر.به هرحال نمی دونم شاید به اینشم باید شاکر بود .بهرهال امیدوارم طوری باشه که ۱۲ ماه سال مشغول باشیم و سعی کنیم.سعی در برابری و ازادی.برای ۸ مارس نوشته ای دارم که بعدا تو وبلاگ می زارم ولی حالا فعلا ۲ تا لینکیو که گفتم می زارم اگه خواستید بخونید البته حالا من با این دوستان همکاری نمی کنم و تو این تشکل نیستم ولی هنوز مطلبها هست.

+دیوارهایمان و کرامت انسانی زن

 +فریدا کالو

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 20:26  توسط ژینا  | 

((مارینا تسوه تایوا(۱۸۹۲ـ۱۹۴۱) معاصر با اخماتوا ماندلشتام و پاستراک یکی از چهار شاعر بزرگ روسیه در قرن بیست بود.ارزش واقعی او در موضوعاتی است که شعر او را تشکیل می دهند و هیچ فاصله ای با تجربه های شخصی او ندارند انچه بر روی کاغذ شکل می گیرد بی هیچ سانسوری تمام و کمال محصول تجربه های حسی و عاطفی اوست.مارینا سختیها و رنجهای زیادی در زندگی کشید از دست دادن مادر در بچگی. و زندگی دوران جنگ جهانی اول و... دست و پنجه نرم کردن با مشکلات روزمره ی زندگی در حالی که به تنهایی سرپرست  دو دختر و پسرش گئورگی بود.در دوران جنگ  یکی از دختر بچه هایش  از گرسنگی می میرد و بقیه برای زنده ماندن از گوشت اسب تغذیه می کردن روزهای دشوار و در سال ۱۹۳۹در پی همسرش (افرون)که به عنوان جاسوس شوروی لو رفته بود به شوروی باز گشت(چون پنج سال بعد از انقلاب سرخ شوروی را به قصد پیوستن به شوهرش که به ارتش سفید پیوسته بود ترک کرده بود) دخترش دستگیر و همسرش تیر باران شد.مارینا همراه پسرش به یلابوگا پناه برد و خود را حلقه اویز کرد و حتی گورش نا شناخته ماند.اما سالها بعد از مرگش شهرتش نخست در امریکا و سپس در روسیه و سایر کشورها فزونی یافت و اکنون جز چهار شاعر بزرگ قرن بیست معرفی شده!))

نوشته بالا حاصل خوندن مقدمه ی کتاب مجموعه شعر  مارینا تسوه تایوا بود(ترجمه ی فریده حسن زاده ـ نشر نسیم دانش) این روزها بارها و بارها  سه شعر رو می خونم یکی از شعرهای مارینا یکی از مارگوت بیکل و یکی که شاعرشو نمی دونم ولی همیشه از شب بو دوست عزیزم شنیدم!هیچی فعلا نمی گم حرفام و حسهام فعلا همیناست:

حقیقت را می دانم باقی همه افسانه است!     هیچ ملتی هیچ کجای زمین نیازمند جنگیدن نیست.    بنگرید!  غروب است.شب ارام ارام از گرد راه می رسد      چه دارید بگویید ای شاعران ای عاشقان ای نظامیان؟   باد ارام می گیرد اکنون     خاک نمناک پوشیده از شبنم است   توفان ستارگان فرو می نشیند در اسمان    و به زودی همه ی ما زیر خاک ارام خواهیم گرفت  مایی که روی ان هرگز امکان ارمیدن را ارزانی یکدیگر نداشتیم!    (مارینا)

 

ساده است نوازش سگی ولگرد   شاهد  ان بودن که چگونه زیر قلتکی می رود و گفتن که سگ من نبود!  ساده است ستایش گلی   چیدن و از یاد بردنش که گلدان را اب باید داد!    ساده است بهره کشی از انسان  دوست داشتنش بی احساس عشقی او را به خود وانهادن و گفتن که نمی شناسمش! ساده است لغزش های خود را شناختن با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که من این چنینم!  ساده است که چگونه میزیم اری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم !  (مارگوت و ترجمه ی شاملو)

 

کلاغ تیره می گفت:دلم گرفته از غم    غم بزرگ ما پس چگونه می شود کم    چرا شب سیاهی نشسته روی بالم   دلم گرفته از ان چگونه من ننالم   چرا صدای بلبل نشانه ی بهار است و نغمه زمستان صدای قار قار است  چقدر دلم گرفته چقدر پر از غبارم چرا کسی نپرسید چقدر غصه دارم؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 18:16  توسط ژینا  | 

                                   

(مردی با چتر قرمز در هوای برفی از ميان يادبودهای کشتار دسته جمعی يهوديان در برلين می گذرد از عکسهای خبری بی بی سی)

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 17:24  توسط ژینا  | 

 

 

 

 

 

 

 

بانه از شهرهای کوچک و مرزی کردستانه.پر از جنسهای قاچاقی و ارزان که از مرز میارن.خب مسلما تو جنسها همه جورش پیدا می شه اینام که تو ویترین مغازه ها بود و  با گوشیم عکسشونو گرفتم و هرچه فکر می کنم به لزوم وجودشون پی نمی برم.به این عروسکها فکر می کنم به بچه هایی که پشت ویترین نگاه می کنن و بعد به مادرشون با لباس محلی و چادر و بعد...(حالم بهم می خوره)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 17:39  توسط ژینا  | 

 

 

 

 

                    

 

این نوشته  ـ بارون و اینه ها ـ با اگاهی می تونی...و دختر بندری تو مال منی نوشته هایی بودن که به دلیل دسترسی نداشتن به اینترنت مجبور شدم حالا همه شونو باهم بذارم.۲ تا مطلب دیگه هم که گفته بودم(فریدا کالو و دیوارهایمان و کرامت انسانی زن)چون طولانیه نمی تونم تو وبلاگ بزارم ولی وقتی تو سایت رفت لینکشو می زارم.

روزها و شبها می گزره و همچنان  در پاییز با فروغ -فریدا -شازده کوچولو و ژرژ روز هشتم با هم تو اتاقم زندگی می کنیم و من شاگردشونم.

 

 

...و من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم...

 

 

((همه سیاه پوشیده اند. همه می گریند. من را هم چادر سیاه  دادند. خیره ومبهوتم.

هوای حیاط عجیب است. جمعیت بیشتر و بیشتر می شود. مردم به طرفم  می آیند. گوشهایم دیگر جز صدای دل خودم را نمی شنوند. خیره ومبهوت  جمعيت سياه و طرافم  را نگاه می کنم. چه اتفاقی افتاده؟!

فقط صدای دلم را می شنوم. لبهایشان تکان می خورد و چشمهایشان می گرید. تو دیگر نیستی! واقعا نیستی. کجایی؟! مغزم در کاسه سرم نمی گنجد. مبهوتم. گاهی صدای گریه جمعیت سکوتم را می شکند. کجایی!؟ باورم نمی شود چه طور ممکن است مگر می شود آن ابهت دیگر نباشد!؟ دلم برایت تنگ می شود. خیلی تنگ. تنگی اش اشکم را در می آورد. باورم نمی شود. خاطره هایت یادم می آ ید. در کنار دوست داشتنهایت، کتک هایت! غذاهایی که دوست داشتی  رنگ هایی که دوست داشتی. مادرم من را نگاه می کند و می گرید و می گرید، انگار برای من می گرید. همه می گریند. یادگاری کبودی آخرین بوسه ات و آخرین کتکت هنوز روی پوستم مانده.

 شبها و روزها می گذرد و می گذرد. هوا هنوز عجیب است. مردم کمتر می آیند. گریه ها کمتر شده. خانه مان خلوت تر شده. مادرم می گرید خانه مان را دوست دارم. پدرت و برادرهایت و پدرم و برادرهایم می آیند. حرفهای غریبی میزنند می گویند باید بروم. می گویند باید خانه ات را ترک کنم وبه خانه پدری ام بروم. خانه ات!؟ خانه تو؟! مبهوت تر می شوم. مگر این خانه مال من هم نبود!؟ اتاق خوابمان بوی هر دویمان را می دهد تختمان مال من نیز بود. نشان دستها وعرقها، خنده ها وگریه های من هم در این خانه هست. بخاری را من روشن می کردم ودستمال می کشیدم. گلها را من آب می دادم یادت مانده!! چرا چیزی نمی گویی؟!

 مادرم می گرید. دستم را می گرید: روی دیوارهای خانه دست می کشم و حسشان می کنم. از خانه مان نمی خواهم بروم. بخاری را که روشن کرده بودم هنوزم روشن مانده. مادرم دستانم را ول نمی کند. به خانمان فکر می کنم به خاطره هایش واکنون به خانه ام. تند تر مرا می برند. دستهایم را روی دیوارهای خانه می کشم و مقاومت می کنم. چشمهای مهربان گریان به چشمهای مضطرب و عصباني  تبدیل می شوند.

گلهای حیاط خشک شده اند. پاییز است باران می بارد. دستانم زرد می شوند. پلکهایم برگ می شوند. دستانم وهمه ی بدنم خار در می آورند. مادرم دستهایم را ول می کند. همه می ترسند و فرار می کنند. نیستی ببینی چه زیبا شده ام! دستانم درازتر می شوند وخاردارتر .دستانم وتمام بدنم دور خانه ام می پیچند. با خارها هیچکس نمی تواند وارد خانه ام شود. مگر کسانی که دوستشان دارم . سراسر خانه ساقه و برگ و خار می شود. نمی دانی با پلک های پاییزی و در تنهایی پاییز را دیدن چه حسی دارد!!!))

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 16:54  توسط ژینا  | 

تو ارايشگاه بد جوري شلوغه اگه اينجا بودي وحشت مي كردي بعضي صورتها با ماسكها پوشيده شده يه سري سرشونو تو دستگاهي كردن و از طرف ديگه صداي جيغ  از درد مومك مياد و اين طرف رو سر زني كلاه پلاستيكي محكمي به زور رو سرش مي كشن  و بعد با ميله اي از سوراخ هاي كلاه  تيكه هايي از موهاشو در مي ارن كه موهاشو هاي لايت كنن.خب.نمي دونم .اين همه درد و اي و واي براي اينكه با الاخره خوشكل از مي رن بيرون.ياد حرف زني افتادم كه براي درد مومك و امثال اون مي گفت اره ديگه دردم دار مي گن: بكش ولي خوشكلم كن.نمي دونم چي بگم .موافق اين همه درد كشيدن و وقت و پول گذاشتن نيستم مطمئنا مي شه با وقت و درد و پول كمتري هم تميز و مرتب و زيبا بود.جالب اينجاست كه خيلي از زنهايي كه مي اومدن براي رنگ موشون رنگي رو انتخاب مي كردن كه باب ميل خودشون نبود ولي چون شوهرشون مي خواست همون رنگو مي زدن.نمي دونم اول با عصبانيت تو دلم گفتم يعني چه  بايد رنگي رو كه خودش دوست داره همونو بزنه! ولي بعد فكر كردم اگه واقعا شوهرشو دوست داره خب نظر طرفش مهمه و مي تونه رنگي رو انتخاب كنه كه اون با ديدن خوشحال مي شه و خوشحاليه اون اينم خوشحال مي كنه.يا رنگي باشه كه هردو دوست دارن.ولي اينجا دو مورد قابل ذكره.اول اينكه كمتر پيش مياد كه اين كار به خاطر عشق و محبت باشه يعني چون خيلي دوسشون دارن اين كارا رو بكنن.ممولا اون جوري كه شنيدم و ديدم به خاطر اينه كه شوهرشون توجهش به زنهاي ديگه جلب نشه .(ياد روزي افتادم كه تو يه سالن ورزشي بودم زني رو كه اتفاقا قبالا با شوهرشكم گنده ش يه جايي ديده بودم اومد و به مربي گفت كه ببخشيد خانم مي شه به من نرمشهايي بديد كه همه جام لاغر و ميزون شه ولي ناحيه ي باسن و رانم پر باشه! اخه شوهرم اين تيپ زنها رو مي پسنده. منم گفتم خانم طوري كن كه بدنت سلامت باشه و خودتو زيبا ميبيني .مگه شوهرت براي تو اندامشو ميزون كرده يا براي اين كارا وقت گذاشته گفت اخه الانشم متوجه شدم كه با يكي ديگه ارتباط داره.مجبورم.مرد ديگه تو هنوز كم سن سالي جنس مردها رو خوب نمي شناسي)اره مي گفتم بحث اين بود كه فقط به خاطر عشق و اين مسائل نيست بحث يه سري جريانها و مسائل ديگه ست! و ثانيا معمولا اين كارها متاسفانه دو طرفه نيست .اين دردها و  وقتها رو اكثرا اكثرا زنها مي زارن تا شوهرشون خوششون بياد.كمتر مردي رو ديدم كه به به خاطر زنش به فكر اندام و وزن و  زيبايش باشه يا حداقل شكمشو كوچيك كنه.خب اينجا مسلمه  دليلهايي داره كه بر مي گرده به بحث اقتصاد و وابستگي زنها به اقتصاد مرد يا دلايلي مثل ابروداري و جلو چشم ديگران و بچه و خانواده و مسئل مردسالاري(البته خوشبختانه اين نسل مردها و پسرها بيشتر از مردهاي نسل قبل به خودشون مي رسن و نظر طرف مقابل براشون مهمه)بهرحال كار اصلاح صورتم تموم شد رژ كمرنگي كه باهم خريديم زدم .شالمو سرم كردم اين بار ريمل هم نزدم كه بارونو حسابي باب ميلم حس كنم...اخه اون روزو يادته  بارون مي باريد چه جور! منتظرت بودم  دوست داشتم سرمو بالا كنم بخندم و بارون بخورم.ولي نمي شد اگه سرمو بالا مي كردم بارون به مژه هام مي خورد و ريملم مثل قطرهاي سياه پايين مي اومد.يادمه طاقت نياوردم تو طبق معمول دير اومدي منم تو اون فاصله سرمو بالا گرفتم و كلي بارون خوردم .يهو از دور كه ديدمت تند تند شروع كردم به پاك كردن سياهي ها و تو وقتي رسيدي كلي به قيافه م خنديدي...

جلوي اينه لبخندي ميزنم به خودم مي گم صبح بخير. چشمكي مي زنم .هورايي مي كشم و مي پرم.امشب جشن عروسيمونه كلي حال مي ده.مي رقصيم با دوستا حال مي كنيم  و زندگي دونفرمون از امشب شروع مي شه.گوشه ي اينه گردنبند نخي كه وسطش سه تا سنگ رنگيه اويزون بود گردنبدي كه دوستش داشتم و روزاي اول دوستيمون برام خريده بودي.خواهرت زنگ زد براي ياداوريه  ارايشگاه بود .ساعت 3 بايد برم كه براي حدوداي هفت و نيم اماده شم.خونه شلوغه و جو عجيبي داره گردنبندو تو كيفم مي زارم .ارايشگاه هم شلوغه .راستشو بخواي بيشتر دوست داشتم الان خونه با دوستا بودم  كمي استراحت مي كردم و بعد اهنگي ميزاشتم و ارام ارام خودمو براي مراسم اماده مي كردم.از صبح يه عالمه كار داشتم و اضطراب اينكه مراسم چه طور برگزار بشه.لبخندي مي زنم و تو اينه ها دور تا دور خودمو مي بينم.خب مراحل مختلفي داره.كار كردن روي پوست  لباس عروس رو پوشيدن درست كردن مو و ارايش.كرمها و پودرهاي مختلفي رو پوستم مي زنن رنگ پوستم ديگه مثل چند دقيقه قبلم نيست.لباسو تنم مي كنم لباس خوشكليه ولي اون حس عجيبو كه شنيده بودم ندارم.هزارتا گيره ي سياه كوچولورو به موهام مي زنن تا مثل شكل تو عكسه وايسه.واي عزيزم گردنم درد گرفته .خنده ام مياد به اين فكر مي كنم كه امشب تا صبح هردومون بايد بشينيم گيره در بياريم.ارايش.لايه ها و مراحل مختلف. مژه مصنوعي و...ساعت نزديك هفت و نيمه.

راستشو بخواي  احساس مي كنم ديگه حال مراسمو ندارم.خسته م تو اينه ها دوباره خودمو نگاه مي كنم واي خدا چقدر عوض شدم.خواهرت اسكناسهاي هزاري رو مي شمره و دست ارايشگر مي ده احساس مي كنم سرم داره منفجر مي شه.فشار مولكولهاي هوا رو با تمام وجودم حس مي كنم.من چه طور اينارو قبول كردم؟! اين همه وقت اين همه پول و حالا به شكلي غريب و خسته جلو اينه ايستادم.اين من نيستم.من نيستم.كجايي؟! دوست دارم گريه كنم.بهم مي گن تو دم در با يه سري از فاميلها و دوستا و فيلمبردار منتظرمني.فشار بيشتري رو حس مي كنم.كيفمو برمي دارم و تندي مي رم تو توالت.تو اينه براي چندمين بار خودمو نگاه مي كنم.رنگهاي طلايي گدنبند دستبند و گوشواره رنگهاي صورتم حالت موهام  واي من چه كردم؟!خودمو تار تو تصويرهايي طلايي و رنگي ميبينم شير اب رو باز مي كنم.خواهرت به در مي كوبه تند تند شروع مي كنم به در اوردن گيرها موهامو باز مي كنم گردنبند و دستبند و در ميارم مژه هاي مصنوعي رو مي كنم گريه ام مي گيره .صداي گريه م با صداي شير اب و تق تق در و صداي اعتراض خواهرت و ارايشگر اهنگ عجيبي ساخته.به صورتم اب مي پاشم و خوب مي شورمش واي چقدر خنك و سبك شدم.خودمو تو اينه مي بينم.موهاي باز قطرهاي ابي كه از سر و صورتم مي چكه. نفس عميقي مي كشم .احساس مي كنم خستگيم رفع شد صداي در بيشتر مي شه.با دستمال كاغذي صورتم رو خشك مي كنم دستي به موهام مي كشم.تو كيفم رژلب و مدادي در ميارم.گردنبند ي كه برام خريده بودي گردنم كردم چقدر رنگه سنگهاش خوشكله.خودمو تو اينه نگاهي مي كنم لبخندي مي زنم درو باز مي كنم  چشماشون گرد و عصبانيه.خواهرتو مي بوسم و مي دوم درو باز مي كنم تو هم متعجبي  واي عزيزم چقدر بامزه ميشي وقتي چشمات گرد مي شه و ابروهات بالا مي ره.مي خندم .دستاتو مي گيرم  و بي توجه به همه و دوربين مي بوسمت.چشمات گردتر مي شه.واي نگاه كن  سرتو بالا كن.بارون مي باره.بيا بدوييم و بارونو حس كنيم.خوشحال باشيم.امشب جشنه.دوستها منتظرن.زود باش بيا. عجب بارونيه! هورااااااااا!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 16:19  توسط ژینا  | 

          

كسي نمي خواهد باور كند  باغچه دارد مي ميرد

 كه قلب باغچه در زير افتاب ورم كرده است

 كه ذهن باغچه دارد ارام ارام از خاطرات سبز تهي مي شود

و حس باغچه انگار چيزي مجرد است كه در انزواي باغچه پوسيده است

 حياط خانه ي ما تنهاست

حياط خانه ي ما در انتظار بارش يك ابر ناشناس خميازه مي كشد

 و حوض خانه ي ما خاليست...

 من از زماني كه قلب خود را گم كرده است مي ترسم

 من از تصور بيهودگي اين همه دست

و از تجمع بيگانگي اينهمه صورت مي ترسم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 16:16  توسط ژینا  |